تبلیغات
خدایا تا مرا مسلح نکردی از ضامن خارج نکن!

خدایا تا مرا مسلح نکردی از ضامن خارج نکن!
ای پاک ترین!تورا چه پاک آوردند/بوی تو از آسمان به خاک آوردند/پیک تو نیامد و پیامت نرسید/دیدم,که *********** از تو یک پلاک آوردند
قالب وبلاگ
 در وصف فرمانده لشكری كه در پوتین بسیجی های تحت امر خود آب می خورد چه می توان گفت؟ سرداری كه روزگاری درسپاه11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار تحت امر او بودند.
محو سخنان حاج همت بودم كه در صبحگاه لشكر باشور و هیجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود كه كسی به كار دیگری نپردازد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود وصلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب كرد. صدای یكی از بسیجی های كم سن و سال لشكر بود كه داشت با یكی از دوستانش صحبت می كرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذكر می داد كه ساكت شود و به صحبت های فرمانده گوش كند، توجهی نمی كرد. شیطنتش گل كرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد كه بچه بسیجی از فرمانده لشكرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یك برخوردی با این بسیجی كرد و همهمه ای اطراف آنها ایجاد شد.
سر و صدا كه بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع كرد و پرسید: برادر! اون جا چه خبره؟ یك كم تحمل كنید زحمت رو كم می كنیم.»
كسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت: حاجی سری تكان داد و رو به جمعیت كرد و خیلی محكم و قاطع گفت: «آن برادری كه باهاش برخورد شد بیاد جلو.»
سكوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فراگرفت و لحظاتی بعد بسیجی كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حركت كردن.
حاجی صدایش را بلندتركرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه كه رسید، حاجی محكم گفت: بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع كرد به شمردن.
بسیجی كمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی كمی تن صدایش را بلندتر كرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی خیلی آرام به بازكردن بند پوتین هایش (مشغول شد)، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را كه از پا بیرون كشید، حاجی خم شد و دستش را دراز كرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یكه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به كمرش برد و قمقمه اش را درآورد در آن را باز كرد و آب آن را درون پوتین خالی كرد. همه هاج و واج مانده بودند كه این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار كه حواسش به هیچ كجا نباشد، مشغول كار خودش بود و یكدفعه پوتین را بلند كرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز كرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سر جایت برادر!» بسیجی كه مثل آدم آهنی سرجایش خشكش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند شد و طوری كه همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاك پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین های شما بسیجی ها آب می خوره.»
جوان بسیجی یكدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: «برای سلامتی فرمانده لشكر حق صلوات.» و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند

[ 25 شهریور 90 ] [ 12:56 ] [ زینب شمس ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام!من زینب هستم دختر یه از کاروان عشاق جا مانده ی امیدوار.دانشجوی رشته حقوقم و در تکاپوی پیدا کردن راهی به سوی سعادت ابدی و زنده نگه داشتن یاد همه سربازان عاشق.همین!****باعث افتخارمه وخوشحال میشم اگه همراهیم کنید با نقطه نظراتون****(کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟
آخر چه دارند بگویند انبوهی از نقطه چین ها!!!؟ )

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

ابزار مذهبی وبلاگ
*** ****

فالی از جنس نصیحت

***